تبليغاتX
سنگ صبور
كاش مي شد روي قلب سرنوشت لحظه هاي با تو بودن را نوشت
در جلسه عشق من مانده ام و يك برگه سياه!

يك دنيا حرف نا گفتني

ويك بغل تنهايي و دلتنگي....

در دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود

در اين سكوت بغض آلود

قطره ي كوچكي هوس سرسره بازي مي كند!

و برگه سياهم

عاشقانه قطره را در آغوش مي كشد

عشق تو نوشتني نيست...

در برگه ام كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم!

وقت تمام است

برگه ها بالا











+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری









+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
كاش چون پاييز بودم.....كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يك يك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد ميشد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشك هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه...چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند...شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله ميزد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من....

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هلي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بد گماني

كاش چون پاييز بودم ...كاش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری









+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:18 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خوابيده بودم....
خوابيده بودم و،در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم .به هر روزي كه نگاه مي كردم،در كنارش دو جفت پا بود.يكي مال من و يكي مال خدا.
جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.خاطرات خوب ،بد،زيبايي ها،لبخند ها،شيريني ها و....
همه م همه را  مي ديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند.
روزهايي همراه با همه تلخي ها.باناراحتي به خدا گفتم:روز اول به من قول دادي كه هيچ گاه تنهايم نگزاري
و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم.
خداوند مهربانانه به من نگاه كرد و گفت:"فرزندم من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود.در شب و روز.
من به قول خود وفاكردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم،
هرگز تو را رها نكردم،
حتي براي لحظه اي
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني جاي پاي من است،
وقتي كه تو را  به دوش كشيده بودم.!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
با دو دست خالي از عشق
ديگه هيچ جا جاي من نيست

انگاري چيزي مرهم
واسه اين زخماي تن نيست

من فراموش شدم و تو
هنوزم تو نفسامي

رفتي بي من ولي انگار
هرجا ميرم تو باهامي

رفتي گفتي خاطراتت
جاي من واست ميمونن

كاشكي بودي و ميديدي
دلم از دوريت ميخونه

كاش انقدر دوست نداشتم
كه بگم بي تو نميشه

كاش دلت سنگي نبودو
دل من از جنس شيشه

كاش فقط يه رو ز ديگه
بي تو من دووم بيارم

تا بتونم بازم عشقم



تو رو رو چشام بزارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
امشب باز شب توست

امشب باز شب از تو گفتن است

و شبي است غرق سكوت!

و من در اين سكوت تو را مي بينم

و تو را مي شنوم و تو را مي خوانم

و من اين سكوت را مي پرستم

سكوتي كه پر از صداي توست


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری








چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد

آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

روي خندان تو را كاشكي ميديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد

و تكان دادن سر

كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر

چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

مي تواني تو به من زندگاني بخشي

يا بگيري از من آنچه را مي بخشي



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


بارون كه ميباره تورو ياد من مياره،منتظر ميشينم تا تو برگردي دوباره

هميشه توي خونه جاي تو خالي مي مونه تو ديگه بر نميگردي دل من تنها مي مونه

اگه باز بارون بباره رو كوير خحشك و تشنم من بازم از تو مي خونم كه تويي بارون عشقم

اگه بياروني نباره من ميبارم،من مي بارم

بارون چشامئ ميباره تو شباي بي ستارم

يادته بهم مي گفتي كه تو دام تو اسيرم اگه روزي تو نباشي از غم دوريت مي ميرم.

يادته بهم مي گفتي كه باهام بمون هميشه

بذر عشقت توي سينم باز دوباره كرده ريشه


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:32 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
ليلي نام ديگر آزاديست


دنيا كه شروع  شد،زنجيري نداشت.خدا دنيايي بي زنجير آفريد.
آدم بود كه زنجير را ساخت،شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد،عشق زنجير شد،دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري...
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست.نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود،دست هاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گقت:زنجيرت را پاره كن،شايد نام زنجير تو عشق است.
يك نفر زنجير را پاره كرد،نامش را ذمجنون گذاشتند.مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري.
اين نام را شيطان بر او گذاشت.شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست.ليلي مي دانست خده چه مي خواهد.ليلاي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند.
ليلي زنجيري نبود،ليلي نمي خواست زنجيري باشد.
ليلي ماند...ليلي نام ديگر آزاديست
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:54 بعد از ظهر
  به قلم: مرضيه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
A star has 5 end...A square has 4 end...A triangle has 3 end...A line has 2 end...but A life has 1 end....HAVE A GOOD TIME